تبلیغات
ZzGoOlOo - شب تار است و اسمان پاره پاره...!

ینام خدا

 

سلام وستای گلم مرسی از نظرات خوبتون،خیلی ممنونم.

 

راستش تو این پست میخوام راجب یه عشق بگم که جایی ننوشتنش.

 

اگه دوست دارین بدونین که کین میتونین به "ادامه مطلبب"برین.

یکی بود یکی نبود،اون قدر ها هم دور نیست که بگیم غیر از خدا هیچکس نبود.توی یک قبیله ی صحرا نشین یه پسر چوپان عاشق دختر خان

قبیله بود.اما هیچکدوم از این دو تا نمیتونستند به خانوادشون بگن که ما عاشق همیم.چند سال این دو عاشق و معشوق با هم بودند و باز هم

همان ادب همیشگیشان اجازه نمیداد که موضوع را به پدر و مادرشان بگند.در یکی از روزها که دوره گردی به این قبیله آمده بود ان دختر را که

اسمش ندائی بود،دید.از پدر ندائی خواست که با او ازدواج کند و پدر ندائی هم قبول کرد.هنگامی که ان دوره گرد ندائی را سوار اسب کرده بود تا

از قبیله بروند ان پسر چوپان ان ها را می بیند و همین جا بود که عشق معجزه می کند و یک ادم بی سواد دو بیت شعر می گوید،پس از انکه

 ندائی را با دوره گرد دید گفت:

 

شب تار است و اسمان پاره پاره                               ندائی می برند همچون ستاره

ندائی جان قدم اهسته بردار                                       که شاید بخت تیره باز گردد دوباره

 

 

(خب دوستان نظرتونو درباره ی این پست بگین؛متشکرم)




موضوعات مرتبط : شب تار است و اسمان پاره پاره...!،


تاریخ : چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 | 03:28 ب.ظ | نویسنده : Arman | نظرات