تبلیغات
ZzGoOlOo - .: پندهای قند پهلو :.(شماره ی 1)

بنام خالق عشق

سلام با اولین داستان .: پندهای قند پهلو :. در خدمت شما دوستان عزیزم هستم.

داستان قدیمی اما خیلی جالبه و در پست های بعدی داستان های جدید می زارم اما باید با نظرایه خوبتون همراهیم کنین

مرسی.

:.برای دیدن به ادامه ی مطلب بروید.:

بنام خدا

عشق و دیوانگی

وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.روزی همه ی  فضایل و تباهی ها خسته و کسل تر از همیشه  دور م جمع شدند،ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:بیایید یک بازی کنیم.مثلا قایم باشک.همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد:من چشم می گذارم.از آنجایی که هیچکس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.دیوانگی جلوی درخت رفت،چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن:1...2...3...همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

خیانت داخل انبوهی از زباله ها پمهان شد.اصالت در میان ابرها مخفی شد.هوس به مرکز زمین زمین رفت.دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به نه دریا رفت.طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت....و دیوانگی مشغول شمردن بود79...80...81...همه پنهان شده بودند غیر از عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون مشکل ترین کار جهان پنهان کردن عشق است.در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید95...96...97...هنگامی که دیوانگی به عدد 100 رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد.دیوانگی فریاد زد:دارم میام دارم میام.اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود.چون تنبلی تنبلی اش آمد تا جایی پنهان شود.لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.دروغ ته دریا،هوس در مرکز زمین...یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق.او از یافتن عشق ناامید شده بود.حسادت در گوشهایش زمزمه کرد : تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته ی گل رز است.دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت شکست و با شدت هیجان زیاد آن را در بوته ی گل فرو کرد،دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشت بوته بیرون امد در حالی که با دست هایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش خون بیرون می زد.شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و نمی توانست جایی را ببیند.او کور شده بود.دیوانگی گفت:من چه کردم؟من چه کردم؟چگونه می توانم تو را درمان کنم؟

عشق پاسخ داد:تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی می توانی برای من کاری انجام دهی،راهنمای من شو،و این گونه شد که از ان روز به بعد

" عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست "




موضوعات مرتبط : .: پندهای قند پهلو :.،


تاریخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 01:01 ب.ظ | نویسنده : Arman | نظرات