تبلیغات
ZzGoOlOo - .: پندهای قند پهلو :.(شماره ی 3)

بنام خالق هستی

سلام دوستان با یه پند دیگه در خدمتتون هستیم.شاید تعداد خیلی کم از شما بینندکان عزیز این داستان هارو خونده باشه اما واقعا ارزش خوندن داره.

برای خواندن این پست به ادامه ی مطلب بروید.

گنجشک و خدا

روزها میگذشت اما گنجشک با خدا، هیچ نمیگفت.هربار فرشتگان سراغش را میگرفتند خدا میگفت: «میاید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خودنگه میدارد». سرانجام گنجشک روی شاخه ای نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، اما باز هم هیچ نگفت.تا خدا لب به سخن گشود:«با من بگو از آنچه در سینه تو سنگینی میکند».گنجشک گفت: «لانه کوچکی داشتم؛ آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.اما تو با توفانی بی موقع آن را از من گرفتی! آن لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود»؟؟؟ ناگاه سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:«ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم که لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی». گنجشک اما خیره درخدایی و وسعت پناه او مانده بود. خدا گفت:«و چه بسیار بلاها که بواسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی». اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.صدای گریه اش تمام ملکوت خدا را پر کرد...

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه.

راستی نطر یادتون نرهااااااااااااااااا




موضوعات مرتبط : .: پندهای قند پهلو :.،


تاریخ : سه شنبه 7 خرداد 1392 | 10:19 ب.ظ | نویسنده : Arman | نظرات